نسیـــم، دانــه از دوش مـورچــه انـداخت ...
مورچـه دانـه را دوبـاره بر دوشـش گرفــت و رو به خــدا گفــت:
گــاهــی یــادم مـــی رود کــه، هستی ...
کـاش بیـشتـــر نسیــم بــوزد!
مورچـه دانـه را دوبـاره بر دوشـش گرفــت و رو به خــدا گفــت:
گــاهــی یــادم مـــی رود کــه، هستی ...
کـاش بیـشتـــر نسیــم بــوزد!

تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391 | 01:15 | نویسنده : soil84 |
ارسال نظر(0)